تبليغاتX
عشق ممنوع

عشق ممنوع

عشق ممنوع



!!! Woman!!!
 
زن!!!
 
When God created woman he was working late on the 6th day

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

An angel came by and said: “why spend so much time on that one”?

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا این همه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

And the Lord answerd:

خداوند فرمود:

“have you seen all the specification I have to meet to shape her”?

آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او به کار ببرم اطلاع دارید؟
 
 “She must be washable, but not made of plastic, have more than 200 moving parts which all must be replaceable and shi must function on all kinds of food, shi must be able to embrace several kids at the same time, give a hug that can heal anything from a bruised knee to a broken heart and she must do all this with only two hands”.
 
او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی، او آنها را باید برای تولید انواع غذاها به کار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد، آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید، او باید تمام این کارها را با دو دست خود انجام بدهد.

The angel was impressed.

فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.

“just two hands… impossible!”

فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!

And this is the standard model?!

و آیا این یک مدل استاندارد است؟

“Too much work for one day… wait until tomorrow and then complete her”.

این همه کار برای یک روز... تا فردا صبر کن و آن وقت او را کامل کن.

“I will not”, said the Lord. “I am so close to complete this cretion, which will be the favourite of my heart”

خدا فرمود:این کار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد.

“She cures herself when sick and she can work 18 hours a day”

وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.

The angel came nearer and touched the woman.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.

“but you have made her so soft, Lord”

اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.
 
“She is soft”, said the Lord, “but I have also made her strong. You can’t imagine what she can endure and overcome”.

خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام، نمی توانی تصور کنی که او چه سختی هایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.

“can shi think?” the angel asked.

فرشته پرسید: آیا او می تواند فکر کند؟

The Lord answered:

“Not only can she think, she can reason and negotiate”.

خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند.

The angel touched the womans cheek…

فرشته گونه های زن را لمس کرد.

“Lord, it seems this creation is leaking! You have put too many burdens on her”.

خدایا به نظر می رسد این موجود چکه می کند! شما مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.

“She is not leaking… it’s tear” the lord corrected the angel.

او چکه نمی کند... این اشک است، خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد.

“what’s it for?” asked the angel.

فرشته پرسید: این اشک به چه کار می آید؟

And the Lord said:

“tears are her way of expressing grief her doubts, her love, her loneliness, her suffering and her pride”.

و خداوند فرمود:
اشکها وسیله او برای بیان غم ها و تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرورش است.

This made a big impression on the angel, “Lord you are genius.

You made thought of everything. The woman is indeed marvelous!”

این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت: خدایا تو نابغه ای، تو فکر همه چیز را کرده ای، زن واقعاً موجود شگفت انگیزی است

Indeed shi is! Woman has strengths that amazes man. She can handle trouble and carry heavy burdens.

آری او واقعاً شگفا انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیت های سنگین را بر دوش می کشد.

She holds happiness, love and opinions. She smiles when feeling like screaming.

او شادی، عشق و اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.

She sings when she feels like crying, crys when she is happy and laughs when she is afraid.

او آوار می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می کند وقتی که خوشحال است و می خندد وقتی که ترسیده است.

She fights for what she belives in stand up against injustice.

او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.

She dosen’t take “no” for an answer, when she can see a better solution. She gives herself so her family can thrive. She takes her friend to the doctor if she is afraid.

وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه "نه" استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد.

Her love is unconditional.

عشق او مطلق و بدون شرط است.

She cries when her kids are victorious. She is happy when her friends do well.

She is glad when she hears of a birth or a wedding.

وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود. او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.

Her heart is broken when a next of kin or friend dies.

وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.

But she finds the etrength to get on with life.

ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.

She knows that and a kiss and a hug can heal a broken heart.

او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.

There is only one thing wrong with her, she forgets what she is worth…

او فقط یک اشکال دارد. فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...
 


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:39  توسط الهام  | 


Hope is a wonderful thing, something to be cherished and nurtured, and something that will refresh us in return
امید چیز شگفت اوری هست.یه.زمانی ما باید اون رو در خودمون پرورش بدیم و بارور کنیم و در عوض در زمانی دیگر اون میتونه نیروی تازه ای رو در ما به وجود بیاره

never lose your hope
هرگز امیدت رو از دست نده

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روب‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:14  توسط الهام  | 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود ................
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 1:48  توسط الهام  | 

ای روزگار زود گذر

گذشتی اما بی ثمر

تمام خاطرات من

مثل یه خواب زودگذر

همین که بازنده شدم

تو این قمار زندگی

وای که همش بی ثمره

دنیا همینجور می گذره

تمام آرزوهام شکسته شد و پژمرد

تو قصه حقیقت افسانه شد و افسرد

بارون عشق به هستی در قلب من تگرگ شد

این دست روزگار همبستر یه برگ خشک شد

دلم گرفته از بی کسی ،غمم گرفته از زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:0  توسط الهام  | 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:33  توسط الهام  | 

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:45  توسط الهام  | 

جست و جوی توضیحات درباره خداوند هیچ چیز را برای شما آشکار نمی سازد.

می توانید به واژه های زیبا گوش دهید،اما آنها در اصل خالی اند.

درست همانطور که می توانید یک دایرة المعارف درباره عشق بخوانید و عشق

ورزیدن را نیاموزید.

هیچکس هرگز ثابت نخواهد کرد که خدا وجود دارد. در زندگی،برخی از چیزها

را فقط باید تجربه کرد...و هرگز توضیحی درباره آنها ارائه نداد.

خداوند هرگز وارد مغز شما نخواهد شد.دری که او استفاده می کند،قلب شماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:20  توسط الهام  | 

بهار می رسد،اما ز گل نشانش نیست

نسیم،رقص گل آویز گل فشانش نیست


دلم به گریهء خونین ابر می سوزد

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست


چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش!

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست


چه دل گرفته هوایی،چه پا فشرده شبی

که یک ستاره لرزان در آسمانش نیست!


کبوتری که در این آسمان گشاید بال

دگر امید رسیدن به آشیانش نیست


ستاره نیز به تنهاییش گمان نبرد

کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!


جهان به جان من آن گونه سرد مهری کرد

که در بهار و خزان،کار با جهانش نیست


ز یک ترانه به خود رنگ جاودان نزند

دلی که چون دل من رنج جاودانش نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:53  توسط الهام  | 

کنار آشنایی تو آشیانه می کنم             فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سؤال می کند بخاطر چه زنده ای            و من برای زندگی تو را بهانه می کنم     

                                                   

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:13  توسط الهام  | 

لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد،

گل داد سرخ سرخ.گلها انار شد،داغ داغ.

هر اناری هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند،انار کوچک بود

دانه ها ترکیدند،انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط الهام  | 

ج معه

جمعه می رسد،به خانه می روی،روزنامه ای را که در طول هفته نتوانسته ای بخوانی،برمی داری.دکمه تلویزیون را می زنی،و صدایش را قطع می کنی. یک نوار کاست را پخش می کنی.با دستگاه کنترل از راه دور ،کانال های تلوزیون را عوض می کنی و سعی می کنی روزنامه را ورق بزنی و به موسیقی گوش بدهی.روزنامه هیچ خبر تازه ی ندارد،برنامه های تلوزیون تکراری ست،و این نوار موسیقی را ده ها بار شنیده ای.همسرت دارد بچه ها را نگه می دارد و سال های جوانی اش را قربانی می کند،بی آن که به راستی بفهمد چرا چنین می کند.بهانه ای به ذهنت می رسد:خوب،زندگی همین است .

نه زندگی این نیست!زندگی شیفتگی است.سعی کن به یاد بیاوری چه زمانی شور زندگی ات را پنهان کردی.همسر و فرزندانت را با خود همراه کن و سعی کن پیش از آنکه دیر بشود،شیفتگی ات را باز بیابی.عشق هرگز مانع کسی در پیروی از رؤیایش نشده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:42  توسط الهام  | 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر    یادگاری که در این گنبد دوار بماند

هنگامی که شکوفه های عشق بر شاخسار هر قلب پر تلاطمی جایی برای خود می گشاید

و به جوانه می نشیند،هنگامی که بوی عطر دلاویز عشق در رگهای آدمی جریان می یابد ،

هنگامی که خورشید عشق در پهنه آسمان سینه ها می درخشد،و هنگامی که آوای عشق

فضای قلب انسان را مترنم می سازد ،آنگاه است که در می یابیم زیستن چقدر زیباست وعشق

چه با شکوه و روحانیست  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:44  توسط الهام  | 

پ ژواک                                                                                

مردی در یکی از دره های کوه های پیرنه قدم می زد،که

به چوپان پیری برخورد.چوپان او را در غذایش شریک کرد،

و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.

مرد می گفت:اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد،

باید بپذیرد که آزاد نیست،چون خداوند هرگام او را هدایت

میکند.                                                                    

در پاسخ،چوپان او را به دره تنگ و عمیقی برد که در آن

پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد.

گفت:زندگی این دیوارهاست،و سرنوشت فریادی است

که هر یک از ما می کشد.آن چه انجام می دهیم، تا

قلب خداوند بالا می رود،و به همان شکل به طرف ما

بر می گردد.

اعمال خدا،به سان پژواک کردار ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:46  توسط الهام  | 

زندگی دفتری از خاطره هاست و تو تمام خاطره شیرین این دفتری



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:28  توسط الهام  | 

بلاتکلیفی!

عجب دردیه این بلا تکلیفی!اون هم توی این دنیای مدرن!!مگه دیگه حرفی واسه زدن میمونه؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:31  توسط الهام  | 

چه زود گذشت
کاروان گذشت....

دانی که نو بهار جوانی چسان گذشت؟
زود آنچنان گذشت،که تیر از کمان گذشت
نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد
نیم دگر بغفلت و خواب گران شد
صد آفرین به همت مرغی شکسته بال
کز خویشتن شد و از آشیان گذشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:59  توسط الهام  | 

حرف جوانی

دوستان خوب و گرامیم سلام
امیدوارم در زیر سایه ایزد منان خوب و خوش و خرم باشید
از اینکه به وبلاگ عشق ممنوع سرزدید فوق العاده خوشحالم.من الهام هستم امیدوارم من رو به جمع گرم و صمیمی خودتون ،دوستان خوب و مهربونم بپذیرید
دوستان گلم از اونجایی که من خودم جوون هستم و جوونها رو هم خیلی دوست دارم میخوام این وبلاگ بیشتر در مورد جوونهای خوب و با حال ایرانی باشه البته امیدوارم که شماها هم به ومن کمک کنید که یک وبلاگ داغ درست کنیم،پس منو از نظرات خودتون بینصیب نذارید،ممنون
دوستای خوب گلم اصلَاَ نظرتون در مورد دوران جوونی چیه؟روزهای جوونی،شور و شوق جوونی،خاطره های جوونی...؟

خب اول یکم از خودم میگم البته کمکم بیشتر میگم.راستش من خودم دوره جوونی زیاد خوبی ندارم یعنی احساس میکنم که اینجوریه چون به همهء خواسته هام و آرزوهام نرسیدم البته هنوز نرسیدم ولی به امید خدا عزممو جزم کردم که تلافی همهء اون نداشته هامو بکنم.یه اعترافی بکنم! راستش توی یه دوره از سنم خیال پردازی زیاد میکردمولی وقتی بزرگتر شدم دنیا واسم خیلی واقعی تراز اون چیزهایی که فکرشو میکردم بنظرم اومد


میدونید تصورات ما آدمها از زندگی توی سنهای مختلف خیلی با هم فرق داره بنظر شماها اینجوری نیست؟شاید واسه همینه که وقتی همچین یه نمه بزرگتر میشیم میخوره توی ذوقمون!
راستی شماها چه تصوری از این دنیا عجیب و قوانینش دارید؟؟ خیلی دوست دارم نظرات شما هم بدونم وبتونم قسمتی از دنیای شما رو از دید خودتون ببینم،و ببینم که دنیای شما ها چه رنگیه؟!(آبیته)
من چند وقت توی یک فروشگاه کار میکردم حسابدار بودم،من با همکارانم که تک تکشون هم خیلی دوست دارم تقریباَ هر روز بعد از اتمام کارمون البته اگه دیگه واسمون نائی میمونددور هم جمع میشدیم و در مورد خیلی مسائل با هم حرف میزدیم و بعضی از دوستام مشکلاتشون رو میگفتن و با هم مشورت میکردیم البته یه مدیر فروشگاه داشتیم که خیلی مر خوب و آقائی بوداین مدیر ما یه روز یه حرف خیلی قشنگی زد که هیچوقت فراموش نمیکنم گفت:«بچه ها دنیا رو هر جوری ببینید دنیا هم همونجوری خودشو بهتون نشون میده»پس بهتره همیشه دنیا رو زیبا ببینیم چون همیشه همینجوریه 

الهام
 
         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 1:7  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط الهام  |